تو از اول ســـــلامت پاســــــــخ بدرود با خود داشــت
اگرچه ســــــحر صوتت جذبه ی داوود با خود داشــت
بهشت ات ســـــــــبزتر از وعده ی شــــــــداد بود اما
برایم بــــــــرگ برگـــــــــش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشایم اگر بســــــــــــــــتم دگر پلک تماشــــــــا را
که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت
سیـــــــــــــــاوش وار بیرون آمدم از امتـــــــحان گرچه
دل ســـودابه سان ات هرچه آتش بود با خود داشت
مرا با بــرکـــــه ام بگــــــــــــــــــــــذار ، دریا ارمغان تو
بگو جــــــوی حــــــــــــقیری آرزوی رود با خود داشت
محمدعلی بهمنی
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 9:43 توسط خارپشت
|
خیالندگی شاعران سر به بیابان نهاده و یا بی خیالی عابران خیابانی پیاده، کدام درستند، حقیقت را در فلسفه عشق باید جستجو کرد و یا در عشق فلسفی یا هیچ کدام؟ زیبایی را در هنر یا هنر را در زیبایی؟ چه برزخی است این توهمات من و چه رخوتی دارد این بی نتیجگی. اگر نقشه راه زندگی، ردیاب ماهواره ای و دانشنامه حقایقی هم می داشت می دانم که همین راهی را می رفتم که ستارگان آسمان نشان می دهند. پس به سلامتی ماه، نوش ...
+
نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 10:18 توسط خارپشت
|
دیوانه و دیوانگی را دوست دارم.
گرد شمع آرزو، دیوانه وار گردیدن،
روح این پروانگی را دوست دارم.
بندگی ماند و یا آزادگی ؟
من نمی دانم ولی،
بوسه بر دست جوان سادگی را دوست دارم.
راستی چند پرسش :
چرا در پیش چشم مردمان،
دیوانگی، پروانگی و سادگی بیجاست ؟
هیچ کس داند چرا تک بوته مردانگی تنهاست ؟
هیچ کس آخر نمی داند،
چرا این
کومه بیچارگی اینجاست ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 20:39 توسط خارپشت
|
نتوانستم که این شعر را ننویسم، نمی دانم چرا :
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم.
باز می لرزد، دلم ، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست !
و آبرویم را نریزی ، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است.
م.امید
+
نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 14:59 توسط خارپشت
آسمان دلگیر است.
به دو چشمش هم عینک،
پنبه مانند، به دود آغشته.
و درختان نگران و ترسان.
گاه می رقصند،
گاه می لرزند.
برگ هاشان،
بازتاب رنگ غروب.
و زمین پر ز پژواک صدای خورشید،
زیر پاهای عبور.
و خزان در جریان...
پاییز است.
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 17:22 توسط خارپشت
|
جنبش خام پلیته زبان
جهد آتشزنه لب به فروزانی دم
نتوانست کند واژه سان سازی احساس دلم
افسوس و صد افسوس
که زود
رخت یک خاطره بر چوب تنم پوشیدی
تل خاکستری از چوب فرو کاهیدی
داغ برچسب دروغی به دروغ
پشت پیراهن دلدادگی ام آجیدی
کنج غمخانه خاکی وجود
روی کرسی بزرگ خلوت
گرم بودم و گرسوز سکوت
نور امید به من می تاباند
افسوس و صد افسوس
به قهر
بشکستیش و دگر قلب ترک خورده من
پشت تاریکی ترک
ترک غمخانه خاکیم بماند
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 12:49 توسط خارپشت
|
در ميان پاره هاي پراكنده اشعار آرخيلوخوس سطري هست كه مي گويد:
«روباه بسيار چيزها مي داند، اما خارپشت يك چيز بزرگ مي داند».
دانشمندان درباره تعبير روشن اين كلمات تاريك اختلاف دارند، و شايد معناي اين سطر جز اين نباشد كه روباه با همه حيله هايش در برابر يگانه دفاع خارپشت شكست مي خورد. اما اگر اين جمله را به طور مجازي تعبير كنيم، مي توان معنايي از آن بيرون كشيد كه تفاوت نويسندگان و متفكران، و شايد هم افراد بشر را به طور كلي، نشان مي دهد. زيرا فرق بزرگي است، از يك طرف، ميان كساني كه همه چيز را به يك بينش اصلي، يا دستگاه فكري كم و بيش منسجم و معين مي سازند و بر حسب مفاهيم آن مي فهمند و احساس مي كنند – يعني يك اصل سازمان دهنده كلي كه فقط بر حسب مفاهيم آن است كه آنچه مي كنند و مي گويند معني مي دهد؛ و از طرف ديگر، كساني كه هدف هاي فراواني را دنبال مي كنند كه غالبا با يكديگر مربوط نيستند يا حتي با هم تناقض دارند، و اگر اصولا ارتباطي با هم داشته باشند اين ارتباط بالفعل و به علل روانشناختي و يا فيزيولوژيك است، و هيچ اصل معنوي يا زيباشناختي آنها را به يكديگر پيوند نمي دهد. اين دسته اخير در زندگي و انديشه بيشتر ميل به پراكندگي دارند تا تراكم، فكرشان پريشان است و بر سطوح مختلف حركت مي كند، و به جوهر انواع فراواني از تجارب و اشيا به موجب ماهيت آنها مي چسبند، بي آنكه بطور هوشيار يا ناهوشيار بخواهند در بينش دروني واحدي كه تغييرناپذير و فراگير و گاه ناقص و متناقض و حتي تعصب آميز است، بگنجانند يا از آن بينش بيرون نگه دارند. دسته نخست اين روشنفكران و هنرمندان از نوع خارپشت اند، و دسته دوم از نوع روباه؛ و بي آنكه بخواهيم بر سر نوعي تقسيم بندي خشك اصرار ورزيم، بدون ترس زيادي از دچار آمدن به تناقض مي توان گفت كه به اين معني دانته متعلق به دسته اول است و شكسپير به دسته دوم؛ افلاطون، لوكرسيوس، پاسكال، هگل، داستايوسكي، نيچه، ايپسن، پروست، به درجات متفاوت، خارپشت اند؛ و هرودوت، ارسطو، مونتي، اراسموس، مولير، گوته، پوشكين، بالزاك و جويس روباه اند.
«متفكران روس» نوشته آيزيا برلين
+
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 19:13 توسط خارپشت
|